همدلی چیست؟


همه ما قبلاً کلمه همدلی را شنیده‌ایم و تصوری از معنای آن داریم. وقتی یک دوست خوب روز سختی را پشت سر می گذارد و به ما می گوید که چه احساسی دارد، یا وقتی مقالات خبری درباره زندگی مردم در کشورهای جنگ زده می خوانیم، اغلب احساس بدی داریم. اما این احساسات منفی می توانند به طرق مختلف ایجاد شوند که بسیاری از آنها لزوماً شامل همدلی نیستند. بنابراین همدلی چیست، چه تفاوتی با سایر فرآیندهای اجتماعی-عاطفی دارد و چگونه آن را انجام دهیم؟

در ادبیات روانشناختی بحث در مورد اینکه دقیقاً چه چیزی همدلی را در مقایسه با سایر فرآیندهای اجتماعی-عاطفی مشابه یا مرتبط تشکیل می دهد، وجود دارد. اما محققان عموماً همدلی را فرآیندی تعریف می‌کنند که طی آن تجربیات دیگران را درک می‌کنیم و در آن سهیم می‌شویم. محققان اغلب این فرآیند را شامل الف) مشاهده و تخیل وضعیت عاطفی شخص دیگر، ب) تجربه یک حالت عاطفی که با وضعیت عاطفی آن شخص منطبق است، و ج) دانستن اینکه حالت عاطفی فرد مقابل باعث ایجاد حالت عاطفی شما شده است. به عنوان مثال، وقتی می بینید که جین پس از از دست دادن یکی از نزدیکانش غمگین است، ممکن است با فکر کردن به اینکه چقدر باید احساس غمگینی کند، تجربه او را درک کرده و در آن سهیم شوید.

قابل توجه است که همدردی با غم جین با همدردی با غم او متفاوت است. در حالی که همدلی شامل به اشتراک گذاشتن تجربه عاطفی او است، همدردی شامل احساس شفقت یا ترحم نسبت به او به دلیل تجربه منفی او است. بنابراین، در حالی که همدلی و همدردی شامل پاسخ عاطفی به تجربه جین است، همدلی شامل یک حالت عاطفی منطبق است در حالی که همدردی شامل یک حالت احساسی مکمل است.


اما «تطابق» تجربه عاطفی خودمان با تجربه عاطفی دیگران به چه معناست؟

ما اغلب زمانی که دیگران رویدادهای غمگین، عصبانی یا شادی را تجربه می کنند برای دیگران غمگین، عصبانی یا حتی خوشحال می شویم، اما این اتفاقات در واقع برای ما اتفاق نمی افتد. بنابراین تا چه حد همدلی به ما امکان می دهد در تجربه عاطفی دیگران سهیم باشیم؟

برای پاسخ به چنین سؤالاتی و توضیح اینکه چگونه با دیگران همدلی می کنیم، محققان اغلب مبانی بیولوژیکی پردازش همدلانه را بررسی می کنند. به عنوان مثال، محققان با مقایسه نواحی عصبی فعال شده توسط درد نیابتی و دست اول پرسیده‌اند که چگونه ممکن است سهیم شدن در درد دیگران با تجربه درد خود متفاوت باشد.

جالب اینجاست که نواحی خاصی از مغز، مانند اینسولا قدامی دو طرفه، قشر کمربندی قدامی پشتی، ساقه مغز و مخچه، هم زمانی که شرکت کنندگان خودشان درد را تجربه می کنند و هم وقتی می بینند که یکی از عزیزانشان درد دارد، فعال می شوند. با این حال، تحلیل‌های دقیق خوشه‌های فعال‌سازی نشان می‌دهد که در حالی که الگوهای فعال‌سازی مغز برای تجربه دست اول و جانشینی درد مشابه است، فعال‌سازی خلفی-میانسولار بیشتر برای تجربه دست اول یافت می‌شود، و مناطق جزیره‌ای قدامی بیشتری برای تجربه جانشینی فعال هستند . بنابراین، وقتی با دیگران همدلی می کنیم، وضعیت عاطفی ما دقیقاً با آنها مطابقت ندارد. در عوض، به نظر می رسد که با استفاده از ذهن خود به عنوان مدلی برای شبیه سازی احساسات آنها با استفاده از تجربیات گذشته خود، تجربه آنها را درک کرده و در آن سهیم هستیم .


بنابراین وقتی با کسی همدلی می کنیم، از فرآیندهای شناختی استفاده می کنیم تا با استفاده از خاطرات عاطفی خود، خود را در آن حالت تصور کنیم و در نهایت احساساتی را که تصور می کنیم تجسم می دهیم.اما چگونه این توانایی به ظاهر پیچیده را توسعه دهیم؟

چرا از نظر عاطفی تحت تأثیر تجربیات عاطفی دیگران هستیم؟

یکی از راه‌های پاسخ به این سوال، درک دو عامل بالقوه همدلی است: سرایت عاطفی و تقلید. سرایت عاطفی به تمایل به «گرفتن» احساسات دیگران اشاره دارد. به عنوان مثال، نوزادان با شنیدن گریه نوزادان دیگر شروع به گریه می کنند و افراد به سادگی با قرار گرفتن در معرض گروهی از افراد عصبانی می توانند عصبانی شوند. برخلاف همدلی، این فرآیند می تواند خارج از آگاهی ما و نسبتاً ناخودآگاه رخ دهد. با توجه به ماهیت خودکار این فرآیند، محققان تمایل دارند آن را با مشاهده تغییرات فیزیولوژیکی شرکت کنندگان در پاسخ به حالات عاطفی افراد دیگر مطالعه کنند.

به عنوان مثال، زمانی که شرکت‌کنندگان عکس‌های چهره‌های غمگین با اندازه‌های مختلف مردمک را مشاهده می‌کردند، اندازه مردمک‌های خود شرکت‌کنندگان هنگام مشاهده چهره‌های غمگین با مردمک‌های کوچک در مقایسه با چهره‌های غمگین با مردمک‌های بزرگ‌تر به‌طور قابل‌توجهی کوچک‌تر بود. در حالی که حیوانات غیر انسانی و نوزادان پیش از کلامی ظاهراً فاقد خودآگاهی و توانایی های فراشناختی برای همدلی هستند، می توانند سرایت عاطفی را تجربه کنند.


در همین حال، تقلید شامل برقراری ارتباط بین رفتار خود و شخص دیگر است. به عنوان مثال، نوزادان تازه متولد شده تمایل دارند از والدین خود به روشی ثابت و پر تلاش تقلید کنند که با محرک های ساده مانند بیرون زدگی زبان (به بیرون کشیدن زبان) شروع می شود. در حالی که تقلید نیازی به تغییر حالت عاطفی شما ندارد، اما راهی را در اختیار نوزادان قرار می دهد تا یاد بگیرند که چگونه و چه زمانی در حالات مختلف احساسی خود را ابراز کنند. برای مثال، ممکن است کودکی ببیند که مادرش در موقعیت‌های خطرناک شجاعانه نشان می‌دهد و نحوه تنظیم ترس را در مواردی که ممکن است برای زنده ماندن نیاز به دفاع از خود داشته باشد، الگوبرداری می‌کند. با تقلید از چنین رفتارهایی در طول زمان، کودکان می توانند یاد بگیرند که احساسات خود را به روش های سازگارانه تنظیم کنند.


اگرچه تقلید و سرایت عاطفی از همدلی متمایز است، اما هر دو از پردازش محتوای عاطفی به روش‌هایی حمایت می‌کنند که همدلی را تسهیل می‌کنند. برای مثال، تحقیقاتی که به بررسی همبستگی‌های عصبی تقلید و مشاهده حالات احساسی صورت می‌پردازد، نشان می‌دهد که چنین فرآیندهایی معمولاً نورون‌های آینه‌ای و نواحی لیمبیک را فعال می‌کنند که تصور می‌شود از تجربه جانشین حالات عاطفی پشتیبانی می‌کنند. تقلید همچنین معمولاً عایق قدامی را فعال می کند، که نشان داده شده است در طول تجربه جانشینی فعال است و ممکن است به عنوان “ایستگاه رله” بین نواحی آینه پیش حرکتی تا نواحی لیمبیک عمل کند که محتوای احساسی را پردازش می کند . علاوه بر این، کودکان مبتلا به اوتیسم، که ادعا می‌شود نقص در همدلی شناختی نشان می‌دهند، در حین تقلید از عبارات هیجانی، فعالیت نورون آینه‌ای طبیعی را در قشر فرونتال تحتانی نشان نمی‌دهند.

به طور خلاصه، مکانیسم‌های بیولوژیکی و رفتاری زیربنای سرایت عاطفی و تقلید نشان‌دهنده همپوشانی‌هایی با همدلی است و هر سه سازه به رفتار طرفدار اجتماعی کمک می‌کنند. در حالی که سرایت عاطفی و همدلی مستلزم تغییر در وضعیت عاطفی است، تقلید نیازی به چنین تغییری ندارد. تقلید و سرایت عاطفی در حیوانات غیر انسانی و نوزادان به عنوان پیش سازهای بالقوه همدلی وجود دارد. با این حال، همدلی نیاز به درجه بالاتری از پردازش شناختی و عاطفی نسبت به سرایت عاطفی و تقلید دارد و به نظر می‌رسد که فقط در رشد انسان ظاهر می‌شود.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *